تبليغاتX
پگولی
پگولی

برای امروز این مطلب رو تهیه کردم که میتونید بخونید امیدوارم خوشتون بیاد .

40 عادت آدم هاي موفق
 

کرايگ هايپر؛ نويسنده، محقق، مقاله نويس، مجري راديو و تلويزيون و يک سخنران حرفه اي است. در 25 سال گذشته، او با کارهايش به عنوان يک کارشناس حرفه اي موفقيت در حوزه هاي شخصي و اجتماعي معرفي شده. هاپير يک سايت هم درباره سخنراني موثر دارد که در آن نوشته:

«من خواسته ام بخش هاي مهم کتاب هاي کمکي که تا به حال خوانده ام و تجربه هايي که در زندگي ام داشته ام را به صورت 40 نکته کليدي فشرده کنم و در اختيار ديگران بگذارم تا در هر زمان بتوانند آن را بخوانند. مطمئنا کتاب هايي که در سطح جهاني فروخته مي شوند و درباره خودياري هستند ممکن است براي بعضي ها قابل استفاده باشند ولي من مايلم چيزي بنويسم که براي همه مفيد واقع شود.آ» حالا اين شما و اين هم 40 توصيه کرايگ هايپر. بخوانيد و قضاوت کنيد.

 1) فرصت هايي را مي بينند و پيدا مي کنند که ديگران آنها را نمي بينند.

 2) از مشکلات درس مي گيرند، در حالي که ديگران فقط مشکلات را مي بينند.

 3) روي راه حل ها تمرکز مي کنند.

 4) هوشيارانه و روشمندانه موفقيت شان را مي سازند، در زماني که ديگران آرزو مي کنند موفقيت به سراغ شان آيد.

 5) مثل بقيه ترس هايي دارند ولي اجازه نمي دهند ترس آنها را کنترل و محدود کند.

 6) سوالات درستي از خود مي پرسند. سوال هايي که آنها را در مسير مثبت ذهني و روحي قرار مي دهد.

 7) به ندرت از چيزي شکايت مي کنند و انرژي شان را به خاطر آن از دست نمي دهند. همه چيزي که شکايت کردن باعث آن است فقط قرار دادن فرد در مسير منفي بافي و بي ثمر بودن است.

 8) سرزنش نمي کنند (واقعا فايده اش چيست؟) آنها مسووليت کارهايشان و نتايج کارهايشان را تماما به عهده مي گيرند.

 9) وقتي ناچارند از ظرفيتي بيش از حد ظرفيت شان استفاده کنند هميشه راهي را براي بالا بردن ظرفيت شان پيدا مي کنند و بيشتر از ظرفيت شان از خود توقع دارند. آنها از آنچه دارند به نحو کارآمدتري استفاده مي کنند.

 10) هميشه مشغول، فعال و سازنده هستند. هنگامي که اغلب افراد در حال استراحت هستند آنها برنامه ريزي مي کنند و فکر مي کنند تا وقتي که کارشان را انجام مي دهند استرس کمتري داشته باشند.

 11) خودشان را با افرادي که با آنها هم فکر هستند متحد مي کنند. آنها اهميت و ارزش قسمتي از يک گروه بودن را مي دانند.

 12) بلندپرواز هستند و دوست دارند حيرت انگيز باشند. آنها هوشيارانه انتخاب مي کنند تا بهترين نوع زندگي را داشته باشند و نمي گذارند زندگي شان اتوماتيک وار سپري شود.

 13) به وضوح و دقيقا مي دانند که چه چيزي در زندگي مي خواهند و چه نمي خواهند. آنها بهترين واقعيت را دقيقا براي خودشان مجسم و طراحي مي کنند به جاي اينکه صرفا تماشاگر زندگي باشند.

 14) بيشتر از آنکه تقليد کنند، نوآوري مي کنند.

 15) در انجام کارهايشان امروز و فردا نمي کنند و زندگي شان را در انتظار رسيدن بهترين زمان براي انجام کاري از دست نمي دهند.

 16) آنها دانش آموزان مدرسه زندگي هستند و همواره براي يادگيري روي خودشان کار مي کنند. آنها از راه هاي مختلفي مثل تحصيلات آموزشگاهي، ديدن و شنيدن، پرسيدن، خواندن و تجربه کردن ياد مي گيرند.

 17) هميشه نيمه پر ليوان را مي بينند و توانايي پيدا کردن راه درست را دارند.

 18) دقيقا مي دانند که چه کاري بايد انجام دهند و زندگي شان را با از شاخه اي به شاخه اي ديگر پريدن از دست نمي دهند.

 19) ريسک هاي حساب شده اي انجام مي دهند؛ ريسک هاي مالي، احساسي و شغلي.

 20) با مشکلات و چالش هايي که برايشان پيش مي آيد سريع و تاثيرگذار روبه رو مي شوند و هيچ وقت در مقابل مشکلات سرشان را زير برف نمي کنند. با چالش ها روبه رو مي شوند و از آنها براي پيشرفت خودشان بهره مي برند.

 21) منتظر قسمت و سرنوشت و شانس نمي مانند تا آينده شان را رقم بزند. آنها بر اين باورند که با تعهد و تلاش و فعاليت، بهترين زندگي را براي خودشان مي سازند.

 22) وقتي بيشتر مردم کاري نمي کنند؛ آنها مشغول فعاليت هستند. آنها قبل از اينکه مجبور به کاري بشوند، عمل مي کنند.

 23) بيشتر از افراد معمولي روي احساسات شان کنترل دارند. آنها همان احساساتي را دارند که ما داريم ولي هيچ گاه برده احساسات شان نمي شوند.

 24) ارتباط گرهاي خوبي هستند و روي رابطه ها کار مي کنند.

 25) براي زندگي شان برنامه دارند و سعي مي کنند برنامه شان را عملي کنند. زندگي آنها از کارهاي برنامه ريزي نشده و نتايج اتفاقي عاري است.

 26) در زماني که بيشتر مردم به هر قيمتي مي خواهند از رنج کشيدن و بودن در شرايط سخت اجتناب کنند، افراد موفق قدر و ارزش کار کردن و بودن در شرايط سخت را مي فهمند.

 27) ارزش هاي زندگي شان معلوم است و زندگي شان را روي همان ارزش ها بنا مي کنند.

 28) تعادل دارند. وقتي از لحاظ مالي موفق هستند، مي دانند که پول و موفقيت مترادف نيستند. آنها مي دانند افرادي که فقط از نظر مالي در سطح مطلوبي قرار دارند، موفق نيستند. اين در حالي است که خيلي ها خيال مي کنند پول همان موفقيت است. ولي آنها دريافته اند که پول هم مثل بقيه چيزها يک وسيله است براي دستيابي به موفقيت.

 29) اهميت کنترل داشتن روي خود را درک کرده اند. آنها قوي هستند و از اينکه راهي را مي روند که کمتر کسي مي تواند برود، شاد مي شوند.

 30) از خودشان مطمئن هستند و به احساسات ناشي از اينکه کجا زندگي مي کنند و چه دارند و چه طور به نظر مي رسند، توجهي ندارند.

 31) دست و دل باز و مهربان هستند و از اينکه به ديگران کمک مي کنند تا به خواسته هايشان برسند خوشحال مي شوند.

 32) متواضع هستند و اشتباهات شان را با خوشحالي مي پذيرند و به راحتي عذرخواهي مي کنند. آنها از توانايي هايشان خاطر جمع هستند ولي به آن مغرور نمي شوند. آنها خوشحال مي شوند که از ديگران بياموزند و از اينکه به ديگران کمک مي کنند تا خوب به نظر برسند بيشتر از کسب افتخارات شخصي شان لذت مي برند.

 33) انعطاف پذير هستند و تغيير را غنيمت مي شمارند. وقتي وضعيتي پيش مي آيد که عادت ها و آسايش روزمره شان را بر هم مي زند از آن استقبال مي کنند و با آغوش باز وضعيت جديد و ناشناس را مي پذيرند.

 34) هميشه سلامت جسماني خود شان را در وضعيت مطلوبي نگه مي دارند و مي دانند که بدنشان خانه اي است که در آن زندگي مي کنند و به همين خاطر، سلامت جسماني براي آنها خيلي مهم است.

 35) موتور بزرگ و پرقدرتي دارند. سخت کار مي کنند و تنبلي نمي کنند.

 36) هميشه منتظر بازتاب کارهايشان هستند.

 37) با افراد بدذات و غيرموجه نشست و برخاست نمي کنند.

 38) وقت شان و انرژي شان را روي وضعيت هايي که از کنترل شان خارج است صرف نمي کنند.

 39) کليد خاموش روشن دارند. مي دانند چگونه استراحت کنند و ريلکس شوند. از زندگي شان لذت مي برند و سرگرم مي شوند.

 40) آموخته هايشان را تمرين مي کنند. درباره تئوري هاي عجيب و غريب خيالبافي نمي کنند بلکه واقع بينانه زندگي مي کنند.


 بر شما منتی نیست اگر هم کاری میکنم از روی میل شخصیم این کار رو میکنم نه اجبار . به امید اینکه شاید کوچک ترین کمکی به شما کرده باشم.     شاد باشيد بخنديد و از اينترنت لذت ببريد

نوشته شده در جمعه 1389/05/08ساعت 17:21 توسط پگی| |

امروزه ساختمان هاي بلند در شهرها بزرگ ابزاري مناسب براي تبليغ و نمايش آگهي هاي تبليغاتي که با توجه به اينکه ساختمان هاي بلند به خودي خود محلي براي تبليغ و ديده شدن نيستند اين هنر يک گرافيست يا طراح است که با پيداسازي ايده اي ابتکاري نگاه ها را جذب و تاثير پذيري آگهي را بالا ببرد.

 


مسئولين سلامت کشور هندوستان براي بالا بردن مصرف شير در کودکان از موسسه ي McCann Erikson خواستند تا يک آگهي تبليغاتي تاثير گذار طراحي کنند، بنابراين اين آژانس يک آگهي محيطي زيبا طراحي و آن را روي برج هاي مامبيا يعني جايي که شما مي توانيد از آنجا تصوير کودکي که درون آگهي است را به خوبي مشاهده کنيد. که البته خواص فوق العاده ي شير باعث شده تا کودک بتواند ساختمان را به حرکت در آورد.




اين آگهي تبليغاتي به درخواست يک باشگاه ورزشي طراحي شده است.





برج Haitong يکي از برج هاي معروف شانگ هاي است که قسمت بالاي آن به صوت منحني طراحي و ساخته شده است. موسسه ي Firstell Communication از اين موقعيت به صورت هوشمندانه اي استفاده کرده و آگهي تبليغاتي خود را که در رابطه با يک فن است در ساختمان روبرو قرار داده است، به اين منظور که قدرت فن باعث خم شدن ساختمان شده است.





"Wash Me" اين آگهي هوشمندانه براي محصولات شوينده ي Alco





اين آگهي تبليغاتي به سفارش کمپاني Nike طراحي شده است. اثر شکستگي دونده روي ساختمان اول و در ساختمان دوم خود دونده با تبليغ Nike.






اين آگهي زيبا توسط موسسه ي Ogilvy& Mather براي تبليغ اسباب بازي LEGO






اين موي بافته شده براي تبليغ شامپوي Pantene به مدت 2 روز در يکي از ساختمان هاي مرکز شهر تورنتو قرار داده شد. اين قسمت از شهر محل زندگي کوهنوردان اين شهر نيز مي باشد.





شکل ظاهري يک خوابگاه دخترانه به شکل تقويم تزيين شده است که در آن يک فرد با استفاده از محصولات آرايشي بهداشتي Axe هر روز با روز قبل متفاوت و جذاب تر نشان داده شده است.





اين آگهي تبليغاتي توسط شرکت Vodafone در بيرون فرودگاه Heathrow





اين آگهي به سفارش شببکه ي تلويزيوني MBC ACTION آماده شده است که فردي از فرط ملال آور بودن محيط و شرايط از ديوار دفتر اين شبکه تلويزيوني بيرون آمده است.





تبليغ صندل هاي راحتي Havaianas اين تبيلغ براي شرکت Havaianas در نيويورک صورت گرفته است.





اين آگهي بزرگ و عظيم براي تبليغ بازي GTA IV طراحي و ارائه شده است.





اين توپ غول پيکر که به شکل جام جهاني روي اين ساختمان قرار داده شده به سفارش کمپاني Nike مي باشد.




رنگ زردي که از قسمت شمالي ساختمان Atlas واقع در ايالت اهايو سرازير شده براي تبليغ کارخانه ي رنگ Coops Paint مي باشد.

نوشته شده در سه شنبه 1389/02/28ساعت 16:48 توسط پگی| |

با سلامی گرم ... نه به گرمای خشک و سوزانی که کویرها را آتش میزند  بلکه به گرما و لطافت آن خورشیدی که رنگین کمان هفت رنگ  را پس از باران نمایان میکند .

با تلخ طنزی دیگر آمدم .

در این بخش از تلخ طنز ، شهری ناشناخته را معرفی میکنم که هیچکدوممان آن را نه دیدیم و نه شنیدیم . این شهر معروف است به شهر هرت و جدیدا" هم تغییر اسم داده به شهر چرت .

تا پایان باشید :

 

شهر هرت کجاست ؟

 

- شهر هرت جایی است که دروغ میگویند ولی میگویند دروغگو سگ است و دشمن خداست .

- شهر هرت جایی است که روزنامه ها زیادند و خبرها فراوانتر از زیاد و ازدیاد خبرهای کذب ذهنهای کاذب را میرشداند و ریشه آدمی را میخشکاند .

- شهر هرت جایی است که تا میگویی پخ از ترسشان اسلحه میکشند .

- شهر هرت جایی است که به زور اداره میشود و و اداره کنندگانش چنگ*  زنان خوبی هستند .

 ( * چنگ در اینجا به چند معنا روایت میشود : اول یک نوع آلت از نوع موسیقایی و دوم به معنای ناخن و دستگیره که منظور چنگ زدن فرد ساقط شده به در و دیوار و کلا" هر جا که دم دست است جهت نجات از سقوط می باشد . )

- شهر هرت جایی است که هر که را خوش آید به کار آید و آن زمان که او را خوش نیاید سریعا" به زیر آید .

- شهر هرت جایی است که کلمات چیز دیگر معنی میکند برای مثال سکوت به معنای فحش به حساب می آید و الله  نوعی کلمه و رمز جهت شورش .

- شهر هرت جایی است که شادی در آن حرام است و صدای دست اگر بیش از 5 جفت باشد شورش حساب میشود .

- شهر هرت جایی است که هر چه آنها میگویند بقیه باید بگویند چشم ولا غیر .

- شهر هرت جایی است که حرف حرف نوروزیه ... !!!

- شهر هرت جایی است که مردمانش نباید چپ نگاه کنند ، کج راه روند ، رنگی بپوشند ، زیاد حرف بزنند ، شاکی باشند ، به حرف دیگران هم گوش دهند ، فکر کنند ، تصمیم بگیرند ، نظراتشونو بیان کنند .

- شهر هرت جایی است که آژادی بیان برای لالها بلامانع می باشد ولیک برای سخنوران ، بیان یعنی تحریک افکار عمومی . 

- شهر هرت جایی است که یک روز با اساتید و نوابغش فخر میفروشد و در روزی دیگر آنها را به پایه تختی میفروشد .

- شهر هرت جایی است که خاص است و همگان بر آن نظر دارند ، بنابراین باید آن را از دست مریخیها حفظ کرد .

- شهر هرت جایی است که از ابتدا هرت نبود بلکه به تدریج و در طی تلاشهای بی وقفه بعضیها به جایگاه هرتیت رسید .

- شهر هرت جایی است که غورباقه هم هفت تیر کش میشود .

- شهر هرت جایی است که حکم خدا بودن ، توسط بنده خدا صادر میشود .

- شهر هرت جایی است که با متجاوزین برخورد میشود ولی کلی تجاوزگر در خود نهان دارد .

- شهر هرت جایی است که مدافع حقوق بشر است ولی حقوقی برای بشرش قائل نیست .

- شهر هرت جایی است که با همه چیز شوخی میشود ، با نور ، با عقل وشعور ، با پیر و جوون ، با یک جرعه نون ، با جون و پوست و خون  و در نهایت  با خدای زمین و اسمون  ...  وبا این بازیها سر خیلیها گرم میشود ، داغ میشود ، باد میشود و آنگاه خدا از یاد میرود .

- شهر هرت جایی است که دکترها جون میدهند تا دکترشوند ولی هستند عده ای  که چیز دیگری داده اند و به راحتی دکتری گرفته اند و همچنان به ریش تک تک دکتران میخندند و بر آنها حکم میرانند .

- شهر هرت جایی است که مفسدان مالی در صدد مقابله با مفسدان مالی هستند !!!!

- شهر هرت جایی است که آمارش غلط است ولی به غلط ، آمارها درست میکنند .

- شهر هرت جایی است که گِل زیاد دارد و در آن مانده ، زیادتر ، ولیک پیشنهاد چهار نعل رفتن به دیگرشهرها  میدهند .

- شهر هرت جایی است که 95% مردمانشان خوب و همیشه در صحنه هستند  ولی بیش از  70% همانها شورشی به حساب می آیند و باید با آنها برخورد کرد .  

- اصلا" به این شهر اشاره نمیکنم و نمیگویم که آن اسرائیل است .

- شهر هرت جایی است که من و تو آن را ندیدیم و اصلا" و ابدا" به جز نمونه اشاره شده  وجود خارجی ندارد و اینها همه تخیلاتی است که وتوس به زبان آورد تا بدانیم که شهر هرت در نبودش ، بود است و بودنش کند نابود ، پس چه درست گفت آنکه گفت زیر گنبد کبود یکی بود و یکی نابود .  

پایان شد .

                                                                                                           مارشال مدرن

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25ساعت 22:9 توسط پگی| |

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح

زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟

شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ..
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 14:29 توسط پگی| |

 خانه با ساختاری عجیب

اثبات قدرت به بعضی چیزها واقعا سخت است. یکی از آن چیزها که کمتر کسی به فکر رقابت و شاخ و شانه کشیدن برای آن است نیروی جاذبه است. این نیروی جاذبه یک سری محدودیت های خاص برای ذهن خلاق بشر هم ایجاد کرده است. می توانم به نمونه ای از این محدودیت ها به ساختن خانه با اشکالی خاص اشاره کرد. همه به این فکر می کنند که خانه را باید به صورت ساده و مثلا آپارتمانی شکل بر روی یک زمینه …! پس نقش خلاقیت چه می شود؟  نگاهی می کنیم به خانه هایی که به نظر می رسد خلاقیت سازنده برای یک زندگی متنوع نقشی بزرگ را بازی می کند

 

این خانه زیبای 13 طبقه که در آرخانگلسک روسیه ساخته شده است یک ویژگی جالب دارد. میخ در آن به کار نرفته است، حتی یکی!

 

 

این خانه هم در بریتیش کلمبیا علاوه بر شباهت زیادش به یک کره ویژگی جالبی دارد و آن آویزان بودن است از درختان!

  

 

این خانه هم کلا واژگون ساخته شده است.

  

 

این آپارتمان کاکتوس مانند در هلند ساخته شده است.

  

 

این آپارتمان شناور در اکراین هم رسما مسخره کرده است جاذبه را!

  

آمریکایی ها هم آپارتمان قارچی دارند

  

 

و خانه های هلندی از این دست بسیارند مانند این خانه مکعبی که هر خانه از سه وجه به بیرون مرتبط است.

  

    

و خانه دوار در روسیه.

  

 

و 67 خانه در این سازه در مونترال در کاناداست.

 

به نظر می رسد عنوان خلاقیت در خانه سازی به هلندی ها می رسد.

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 14:25 توسط پگی| |

نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت 14:3 توسط پگی| |

جالب است بدانید به مردان اینگونه اموزش داده شده است که نباید گریه کنند و اشک بریزند آن ها همچون سنگ شده اند و به یاد داشته باش اگر کسی نتواند اشک بریزد٬ نمی تواند بخندد.خدا هیچ فرقی میان زن و مرد نگذاشته ٬همان غده های اشکی را به مرد هم داده است.

نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت 17:10 توسط پگی| |

دو راهب ذن که مراحلی از سیروسلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند،سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت ز ان بگذرد.وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از انها تقاضای کمک کرد.

یکی از راهبان بلادرنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند.راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند.در همین هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:"دوست عزیز!ما راهبان نباید به جنس لطیف نزدیک شویم.تماس با جنس لطیف برخلایف عقاید و مقررات مکتب ماست در صورتیکه تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی".

راهب اول با خونسردی و با حالتی بی تفاوت پاسخ داد :"من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به ان چسبیده ای و رهایش نمی کنی."

                                                                             منبع:کشف مجهولات

 

نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت 17:7 توسط پگی| |

   ضد حال یعنی وقتی یک قرار لطیف توی اینترنت داری کانکت نشی.

   ضد حال یعنی وقتی منتظر فیلم مورد علاقت هستی برق بره.

   ضد حال یعنی وقتی که  با کلی مصیبت  بابات برات موبایل ثبت نام کردههمه سیم کارتها میاد جز مال تو.

   ضد حال یعنی  یه جلسه سر کلاس نری همون یه جلسه استاد حضور غیاب کنه.

   ضد حال یعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشند.

   ضد حال یعنی یک هفته قبل از اینکه تولد بگیری خاله مامانت فوت کنه.

   ضد حال یعنی با9.75 افتادن.

   ضد حال یعنی یه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گیر کنه به صندلی پاره بشه.

   ضد حال یعنی صبح ساعت 7 بری سر کلاس استاد نیاد.

   ضد حال یعنی بعد از اینکه کلی افه زبان اومدی نمره زبانت بشه 10.

   ضد حال یعنی داداش کوچیکه 2شاخه مودمو اشتباها بزنه توی پریز برق.

   ضد حال یعنی   history را پاک نکنی همه ایمیلاتو داداش کوچیکه فضولت بخونه.

   ضد حال یعنی نفر 1 کنکور شدن.

   ضد حال یعنی کارگردان شدن حنا مخملباف.

   ضد حال یعنی حسنی امام جمعه ارومیه.

   ضد حال یعنی پژو آر-دی.

   ضد حال یعنی فیلم ژاپنی.

   ضد حال یعنی عشق یه طرفه.

   ضد حال یعنی گل خوردن بعد از دقیقه نود.

   ضد حال یعنی سلام کنی جوابتو ندن.

   ضد حال یعنی سر جلسه امتحان عینکت بیفته بشکنه.

   ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خودکارت تموم بشه.

   ضد حال یعنی تاکسی سوار بشی وسط راه تصادف کنی.

   ضد حال یعنی روی دیوار تقلب بنویسی استاد جاتو عوض کنه.

   ضد حال یعنی وقتی داری یه فایلی را دانلود می کنی تا 99% که رسید d-c بشی.

   ضد حال یعنی خواننده شدن میناوند.

   ضد حال یعنی کسی با داشتن همسر توی orkutخودشو single معرفی می کنه.

   ضد حال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی.

   ضد حال یعنی وقتی منتظر تلفن دوستت نشستی خاله ات زنگ بزنه و......ساعت با مامانت حرف  بزنه.

   ضد حال یعنی وقتی با دوستات میری کافی شاپ پسر خالتو اونجا ببینی.

   ضد حال یعنی وقتی برای اینکه معدلت بیاد بالا عمومی بگیری اونوقت نمره های عمومیت از اختصاصیت کمتر بشه.

   ضد حال یعنی وقتی که یه پیکان جوانان که 3 تا پیرمرد توش نشستن برات بوق بزنه.

   ضد حال یعنی وقتی نمره کسی که همه ورقشو از روی تو نوشته از تو بیشتر بشه.

   ضد حال یعنی وقتی سایت دانشگاه را  برای نظافت می بندند.

   ضد حال یعنی وقتی نمره ها رو بجای اینکه با شماره دانشجویی به برد بزنن با اسم بزنن.

نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت 17:3 توسط پگی| |

جنگ عظیمی بین دو کشور درگرفته بود.ماه ها از شروع جنگ می گذشت و جنگ کماکان ادامه داشت .سربازان دو طرف خسته شده بودند .فرمانده یکی از دو کشور با طرحی اساسی قصد حمله بزرگی را به دشمن داشت و ان طرح با چنان دقت و درایتی ریخته شده بود که فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت ولی سربازان خسته دودل بودند.

فرمانده سربازان خود را جمع کرد و راجع به نقشه حمله خود ،توضیحاتی به انها داد.سپس سکه ای از جیب خود در اورد و گفت:"سکه را بالا می اندازم ،اگر شیر امد پیروز می شویم و اگر خط امد شکست می خوریم."سپس سکه را به بالا پرتاب کرد.سربازان با دقت حرکت و چرخش سکه را در هوا دنبال کردند تا به زمین رسید .

"شیر"امده بود.فریاد شادی سربازان به هوا برخاست.فردای انروز،با نیرویی فوق العاده به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.پس از پایان نبرد ،معاون فرمانده نزد او امد و گفت:"قربان آیا شما واقعا میخواستید سرنوشت کشورمان را به یک سکه واگذار کنید؟"

فرمانده لبخندی زد و گفت:"بله".وسکه را به او نشان داد.

هر دو طرف سکه شیر بود.

نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت 16:53 توسط پگی| |

خواست الهی 

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند.

و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود.

و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد.

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند.

گنجشک هیچ نگفت وخدا لب به سخن گشود:

با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت:

لانه کوچکی داشتم آرمگاه خستگی هایم و سر پناه بی کسی ام

تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی از لانه محقرم؟

کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغض راه بر کلامش بست سکوتی در عرش طنین انداز شد.

فرشتگان همه سر به زیر انداختند خدا گفت:

ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشک در خدایی خدا مانده بود

خدا گفت:

و چه بسیار بلاها که بواسطه محبتم از تو دور کردم.

و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی

اشک در دیدگان اش جمع شد. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت 16:50 توسط پگی| |

طراحي سرويس بهداشتي

دوستي داشتم كه مي گفت مهمترين قسمت يه خونه، سرويس بهداشتي اونه و اصلا بدون داشتن يك سرويس بهداشتي خوب نميشه زندگي كرد!!! البته نه به اين حد ولي اگر منصفانه قضاوت كنيم متوجه اهميت زياد اين بخش مي شيم. در اينجا سعي كردم تا حدي به نكات داشتن يك سرويس بهداشتي خوب اشاره كنم:

*قدم اول در طراحي يك سرويس بهداشتي مناسب و زيبا اينه كه تمام لوازم و مواد بكار گرفته شده با هم هماهنگ بوده و مكمل هم براي داشتن بهترين طراحي باشند. به زبان ساده تر انتخاب مواد و لوازم هماهنگ با اون كه در عين زيبايي ،كاربردي باشند.

*مورد بعدي انتخاب يك سيستم گرمايشي مناسب هست ،در اينجا استفاده از يك سيستم گرمايشي زير زميني(منظور كف محل سرويس بهداشتي) براي داشتن گرمايي يكنواخت و همچنين خشك بودن كامل كف حمام و دستشويي توصيه ميشه.

*استفاده از رنگهاي متضاد و يا هماهنگ براي ايجاد محيطي زيبا و پرهيز از در هم اميختگي رنگها كه باعث تشويش ذهن ميشه.

*استفاده از مواد مرغوب و درجه يك

*جداسازي فضاي حمام،توالت و روشويي با ديوارهاي كامل،ديوارهاي نيمه،شيشه . و يا داشتن فاصله مناسب اين قسمتها از همديگه براي حفظ بهداشت و پاكيزگي محيط.

*انتخاب سيستم روشنايي محل با توجه به نوع طراحي و نياز به نور كافي.

*بكارگيري سيستم تهويه مناسب.

*استفاده از كمد توكار و يا كمد و ميز جدا ساخت و همچنين طبقه بندي قسمتي از محل براي گذاستن لوازم بهداشتي، حوله، مواد شوينده و….

s b2

s b3

s b4

s b5

s b6

اگر سادگي باعث ايجاد آرامش و رسيدن به حسي خوب در شما ميشود ، محدود كردن انتخاب رنگهاي بكار رفته درحمام تان به دو رنگ سفيد و آبي انتخاب هوشمندانه و زيبايي است. هنگامى كه مى خواهيد بعد از يك روز كارى طولانى به حمام برويد حتماً نياز به آرامش داريد و اين رنگ ها به شما اين اجازه را مى دهند كه در فضايى آرام قرار بگيريد.

استفاده از كاشي هاي ريز با سايه هاي مختلف رنگ آبي در ديوار پشت سينك دستشويي علاوه براينكه از مرطوب و خراب شدن ديوار جلوگيري مي كند باعث زيباتر شدن حمام در نتيجه ظرافت كاشيها مي شود. دو كمدچه سفيد با طبقات ويتريني نيز امكان قرار دادن حوله ها ، مواد شوينده وساير وسايل مورد نياز را به ما مي دهد. براي قرار دادن حوله هاي دستي از چارچوب فلزي زير دستشويي كه در عين زيبايي كم ترين فضا را اشغال كرده است ، استفاده كنيد. براي تزئين ، شيشه ها و تنگهاي رنگي خوش تركيب و همينطور گياهان سبز كوچك انتخاب زيبا و كم هزينه اي هستند.

bathroom 3
 
نوشته شده در جمعه 1388/01/07ساعت 16:24 توسط پگی| |


تو در آن زمان كه نامي ز جهان نبودي، بودي
درِ بسته جهان را تو به روي ما گشودي


تو سپرده اي به شبنم كه به برگ گل نشيند
به خزان اجازه دادي كه ز باغ گل بچيند


تو به گوش ابر خواندي كه از آسمان ببارد
تو به آفتاب گفتي به زمين قدم گذارد


تو به چشمه ياد دادي ز دل زمين بجوشد
به گياه تشنه گفتي كه زآبِ آن بنوشد


به هزار نقش زيبا گل و سبزه را كشيدي
شب و روز و كوه و دريا همه را تو آفريدي


تو كه اي ، چه اي ،كجايي !؟ تو خدا ، هر آنچه هستي
تو خدا هميشه بودي ، تو خدا هميشه هستي

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15ساعت 22:7 توسط پگی| |

همیشه میشنیدم که میگن از محبت خارها گل میشوند ولی محبت زیادی نکبت میاره اینو که میگم میخوام آگاه باشید که هیچوقت احساساتتون رو صرف آدمای دیگه نکنید چه همجنستون چه جنس مخالفتون یادتون باشه اگه هم یکی شما رو با اعماق وجودش دوست داشت براش ارزش قائل باشید نذارید زندگیش تباه شه دوست داشتن خیلی راحته اما فراموش کردن خیلی سخته

دوستی واژه ایست مقدس که همیشه در میان مردمان پست و خار شد

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04ساعت 21:5 توسط پگی| |

اختصاصا یک مکانو رو میذاریم واسه پرسش و پاسخ

دوستان لطفا در نظر سنجی به سوالات پاسخ بدید گفته هایتان بی هیچ تغییری در وبلاگ پدیدار میشود.

۱.به نظرتون یک مادر خوب چه جور مادری هست؟

یک مادر خوب کسی است که فرزندش را در هر زمینه یاری کند.(عاشق)

مادر يعني عشق و من و تو كه هر دو از جنس ريحانه هستيم خوب مي فهميم
عشق كه بورزي مادري. مادر بد ديده اي؟!!!!
موجودي سراپا عشق. موجودي كه گه گاه كوه ميشود گه گاه چون پر پروانه ظريف بدش را كجا ديده اي كه پي خوب بودنش علامت؟ مي گذارينیل.(نیلوفر)

مادر منو توکو چکتر از انیم که بتو نیم مادرو توصیف کنیم(تنهاترین تنها

مادر یعنی مادر خودم!!!!(لادن)

۲.بزرگترین آرزوتون چیه؟


 

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/01ساعت 20:17 توسط پگی| |

هرگاه خداوند انسانی را به سوی جهانیان میفرستدبرای او سرنوشتی قرار میدهد و در ساختن او بسیار تفکر میکند و هر طور سلاح باشد او را به سوی ما میفرستد بیایید هرگز در کار خدا دخالت نکنیم!!!

 در نیویورک، بروکلین،مدرسه‌ای براي بچه‌های دارای ناتوانی ذهنی است.درضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من"شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی‌تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه‌ها می‌تونند. بچه من نمی‌تونه چهره ها و چیزهایی روکه دیده مثل بقیه بچه‌ها بیاد بياره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!
افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:
یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می‌کردند. شایا پرسید: بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه‌ها اونو تو تیمشون نمی‌خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟!
اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش میکنیم اونو در راند 9 بازی بدیم... درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به > شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه
> شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول
ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته!
توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم 
  دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...!.
شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند.مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...
پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
اون 18 پسر به کمال رسیدند...

نوشته شده در سه شنبه 1387/09/05ساعت 16:44 توسط پگی| |

بد نيست به نکته‌هاى زير هم توجه کنيد:

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستيد، قدر سلامتى خود را بدانيد زيرا يک ميليون نفر تا يک هفته ديگر زنده نخواهند بود.
 

اگر تاکنون از آسيب‌هاى جنگ،
تنهايى در سلول زندان، عذاب شکنجه،

يا گرسنگى در امان بوده‌ايد، View Full Size Image

وضعيت شما از وضعيت ٥٠٠ ميليون نفر در دنيا بهتر است.
 

اگر می‌توانيد بدون ترس از زندانى شدن يا مرگ، وارد مسجد (يا کليسا) شويد، وضع شما از ٣ ميليون نفر در دنيا بهتر است.
 

اگر در يخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد، View Full Size Image

اگر کفش و لباس داريد، View Full Size Image

اگر تختخواب و سرپناهى داريد، View Full Size Image

در اين صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستيد. View Full Size Image

اگر در بانکى حساب داريد، و اگر در جيب‌تان پول داريد،

View Full Size Image


شما به ٨٪ مردم دنيا که چنين شرايطى دارند تعلّق داريد.

 View Full Size Image

اگر شما اين نوشته را می‌خوانيد، از سه خوشبختى بهره‌مند هستيد:

1- يک کسى به فکر شما بوده است. View Full Size Image

2- شما به ٢٠٠ ميليون نفرى که قادر به خواندن نيستند تعلّق نداريد.

View Full Size Image

3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنيا هستيد که کامپيوتر دارند.

 View Full Size Image

به قول يکنفر:

         طورى کار کنيد که انگار نيازى به پول

نداريد،

 

View Full Size Image

   طورى عشق بورزيد که انگار هرگز آزرده

خاطر نشده‌ايد،

View Full Size Image

          طورى برقصيد که انگار هيچکس شما

را نمی‌بيند،

          طورى آواز بخوانيد که انگار هيچکس

صداى شما را نمی‌شنود،

          و بالاخره طورى زندگى کنيد که انگار

زمين، بهشت است.

نوشته شده در سه شنبه 1387/09/05ساعت 16:35 توسط پگی| |

 هنگامی که به طبیعت نگاه میکنیم چیزهایی را میبینیم

که طبیعی به نظر نمیرسند اما وقتی بیشتر به آنها نگاه

میکنیم در میابیم که همگی آفریده از پروردگار دانا و توانا

هستند

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/09/05ساعت 16:32 توسط پگی| |

خداوند بزرگ هر موجودی را از ریزترین حالت به کامل

ترین حالت میرساند و این کار بر همه جانوران به طور

منظم انجام میشود

دراینجا جنین فیل  که مراحل رشدش به تصویر کشیده شده است میبینیم





نوشته شده در سه شنبه 1387/09/05ساعت 16:27 توسط پگی| |

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: « بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه»

پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.

پرستاران از اول دليل عجله‌اش را پرسيدند.

پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم.

پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي‌داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

پيمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه مي‌دانم او چه كسي است ...!

نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04ساعت 21:28 توسط پگی| |

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و
اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!
پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!

پيام اخلاقي اين داستان
مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،ولي پريها............ .....مونث هستن

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04ساعت 21:27 توسط پگی| |

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 


در این دنیای عجیب و غریب از دیدن خیلی از چیزها انسان هاج و واج می ماند و دچار شگفتی میشود و این در حالیست كه نمیشود خیلی از چیزها رو باور نكرد !  این هم سومین قسمت از عجیب ترین دانستنیهای دنیا 

 

آیا میدانستید كه یك سوسك حمام می‌تواند 9 روز بدون سر زندگی كند تا اینكه از گرسنگی بمیرد

آیا میدانستید كه یك كوروكودیل نمی‌تواند زبانش را بیرون بیاورد

آیا میدانستید كه حلزون می‌تواند 3 سال بخوابد

آیا میدانستید كه به طور میانگین مردم از عنكبوت بیشتر می‌ترسند تا از مرگ

آیا میدانستید كه اگر جمعیت چین به شكل یك صف از مقابل شما راه بروند، این صف به خاطر سرعت تولید مثل هیچ‌ وقت تمام نخواهد شد 

آیا میدانستید كه خطوط هوایی آمریكا با كم كردن فقط یك زیتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جویی كند

آیا میدانستید كه ملت آمریكا بطور میانگین روزانه 73000 متر مربع پیتزا می‌خورند

آیا میدانستید كه چشم‌های شترمرغ از مغزش بزرگتر است 

آیا میدانستید كه بچه‌ها بدون كشكك زانو متولد میشوند  كشكك‌ها در سن 2 تا 6 سالگی ظاهر می‌شوند 

آیا میدانستید كه كوبیدن سر به دیوار 150 كالری در ساعت مصرف می‌كند

آیا میدانستید كه پروانه‌ها با پاهایشان می‌چشند 

آیا میدانستید كه گربه‌‌ها می‌توانند بیش از یكصد صدا با حنجره خود تولید كنند در حالیكه سگ‌ها كمتر از 10 تا

آیا میدانستید كه تعداد چینی‌هایی كه انگلیسی بلدند، از تعداد آمریكایی‌هایی كه انگلیسی بلدند، بیشتر است

آیا میدانستید كه دوئل كردن در پاراگوئه آزاد است به شرطی كه طرفین خون خود را بر گردن بگیرند

آیا میدانستید كه فیل‌ها تنها حیواناتی هستند كه نمی‌توانند بپرند

آیا میدانستید كه هر بار كه یك تمبر را میلیسید 10/1 كالری انرژی مصرف می‌كنید

آیا میدانستید كه فوریه 1865 تنها زمانی بود كه ماه كامل نشد

آیا میدانستید كه كوتاهترین جمله كامل در زبان انگلیسی I am است

آیا میدانستید كه اگر عروسك باربی را زنده تصور كنید سایزش 33-23-39 و قدش 2 متر و 15 سانتی‌متر خواهد بود با گردنی 2 برابر بلندتر از یك انسان نرمال

آیا میدانستید كه تمام خرسهای قطبی، چپ دست هستند 

آیا میدانستید كه اگر یك ماهی قرمز را در یك اتاق تاریك قرار دهید، كم كم رنگش سفید می‌شود 

آیا میدانستید كه اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فریاد بزنید، انرژی صوتی لازم برای گرم كردن یك فنجان قهوه را تولید كرده‌اید

آیا میدانستید كه در مصر باستان افراد روحانی تمام موهای بدن خود را می‌كندند حتی ابروها و مژه‌ها 

آیا میدانستید كه كوتاه‌ترین جنگ در تاریخ در سال 1896 بین زانزیبار و انگلستان رخ داد كه 38 دقیقه طول كشید

آیا میدانستید كه در 4000 سال گذشته هیچ حیوان جدیدی رام نشده است

آیا میدانستید كه هیچوقت نمیتوانی با چشمان باز عطسه كنی

آیا میدانستید كه تعداد انسان‌هایی كه به وسیله خر كشته می‌شوند، از انسان‌هایی كه در سانحه هوایی می‌میرند بیشتر است

آیا میدانستید كه چشم‌های ما از بدو تولد همین اندازه بوده‌اند، اما رشد دماغ و گوش ما هیچ‌وقت متوقف نمی‌شوند

آیا میدانستید كه هر تكه كاغذ را نمی‌توان بیش از 9 بار تا كرد

آیا میدانستید كه در هرم خئوپوس در مصر كه 2600 سال قبل از مبلاد ساخته شده است، به اندازه‌ای سنگ به كار رفته كه می‌توان با آن دیواری آجری به ارتفاع 50 سانتی‌متر دور دنیا ساخت 

آیا میدانستید كه اگرتمام رگ‌های خونی را در یك خط بگذاریم، تقریبا 97000 كیلومتر می‌شود

آیا میدانستید كه وقتی مگس بر روی یك میله فولادی می‌نشیند، میله فولادی به اندازه دو میلیونیم میلیمتر خم می‌شود

آیا میدانستید كه آمریكا تا 50 میلیون سال دیگر دو نیم خواهد شد

آیا میدانستید كه عدد 2520 را می‌توان بر اعداد 1 تا 10 تقسیم نمود، بدون آن‌كه خارج قسمت كسری داشته باشد

آیا میدانستید كه 30 برابر مردمی كه امروزه بر سطح زمین زندگی می‌كنند، در زیر خاك مدفون شده‌اند

آیا میدانستید كه تنها حیوانی كه نمی‌تواند شنا كند، شتر است

آیا میدانستید كه شیشه در ظاهر جامد به نظر می‌رسد ولی در واقع مایعی است كه بسیار كند حركت می‌كند 

آیا میدانستید كه در هر ثانیه بیش از 5000 بیلیون بیلیون الكترون به صفحه تلویزیون برخورد می‌كند و تصویری را كه شما تماشا می‌كنید، بوجود می‌آورد

آیا میدانستید كه شانس شبیه بودن دو اثر انگشت، یك به 64 میلیارد است

آیا میدانستید كه یك لیتر سركه در زمستان سنگین‌تر از تابستان است

آیا میدانستید كه قد انسان تا 20، 25 سالگی و گاها 40 سالگی بلند می‌شود و از چهل سالگی به بعد، قد انسان هر دو سال حدود 6 میلی‌متر كوتاه می‌شود

آیا میدانستید كه فقط با از دست دادن یك درصد از آب بدن، احساس تشنگی می‌كنیم!

آیا میدانستید كه دهان انسان روزانه یك لیتر بزاق تولید می‌كند

آیا میدانستید كه چیتا یا یوزپلنگ سریع‌ترین حیوان خشكی است  او در عرض فقط 3 ثانیه 100 كیلومتر در ساعت سرعت می‌گیرد  ركوردی كه حتی سریع‌ترین خودروهای فراری هم نتوانسته‌اند بشكنند

آیا میدانستید كه كرم‌های ابرشیم در 56 روز، 86 هزار برابر خود غذا می‌خورند 

آیا میدانستید كه تنها قسمت بدن كه خون ندارد، قرینه چشم است 

آیا میدانستید كه شتر در 3 دقیقه 95 لیتر آب می‌خورد

نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04ساعت 21:18 توسط پگی| |

 

Masjid Al Haram , Mecca , Saudi Arabia 

 

 

 Jamia mosque, Nairobi, Kenya

 

Hassan II Mosque, Casablanca , Morocco

Golden Mosque, Manila, Philippine

Al Fateh Grand Mosque, Doha, Qatar

Port of Spain, Trinidad, Trinidad and Tobago

Sultanahmet Camii 2006.JPG

Sultan Ahmed Mosque / Blue Mosque, Istanbul, Turkey

 

Jami-Ul-Alfar.jpg

Jami Ul Alfar Mosque, Colombo, Sri Lanka

Chinese-style minaret of the Great Mosque.jpg

Great Mosque , Xi?an, China

UbudiahMosque.JPG

Masjid Ubudiah, Kuala Kangsar, Malaysia

http://baixaki.ig.com.br/imagens/wpapers/BXK9360_mesquita-al-aqsa-jerusalem800.jpg

Qubba al Sakhrah and Al Aqsa Mosque , Jerusalem , Occupied Palestine

GD-FR-Paris-Mosqu饰12.JPG

Great mosque , Paris , France

Khatem Al Anbiyaa Mosque Detail.jpg

Khatam Al Ambiya Mosque, Beirut , Lebanon

 

 

 Jamia mosque, Nairobi, Kenya

 

Hassan II Mosque, Casablanca , Morocco

Golden Mosque, Manila, Philippine

Al Fateh Grand Mosque, Doha, Qatar

Port of Spain, Trinidad, Trinidad and Tobago

Sultanahmet Camii 2006.JPG

Sultan Ahmed Mosque / Blue Mosque, Istanbul, Turkey

 

Jami-Ul-Alfar.jpg

Jami Ul Alfar Mosque, Colombo, Sri Lanka

Chinese-style minaret of the Great Mosque.jpg

Great Mosque , Xi?an, China

UbudiahMosque.JPG

Masjid Ubudiah, Kuala Kangsar, Malaysia

http://baixaki.ig.com.br/imagens/wpapers/BXK9360_mesquita-al-aqsa-jerusalem800.jpg

Qubba al Sakhrah and Al Aqsa Mosque , Jerusalem , Occupied Palestine

GD-FR-Paris-Mosqu饰12.JPG

Great mosque , Paris , France

Khatem Al Anbiyaa Mosque Detail.jpg

Khatam Al Ambiya Mosque, Beirut , Lebanon

نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04ساعت 21:16 توسط پگی| |

خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.

در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.

مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟

چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است!
شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟
محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود

.
مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم؟

نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04ساعت 21:11 توسط پگی| |

تا حالا فکر کردید تجربه چیه؟

تا حالا فکر کردید که این کلمه رو روی چی میزاریم؟

تا حالا فکر کردید این کلمه رو چه جور برای خودمون تدایع میکنیم؟

تا حالا به این موضوعات توجه کردید؟

آری...

تجربه نامی است که به اشتباهاتمان میدهیم!!!

نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23ساعت 20:22 توسط پگی| |

فقط خدا میدانست که ریشه های آن دو درخت را ،باد از کجا آورده بود.باد به خاطر داشت که یک روز دو دانه را زیر بال خود گرفته بود وبا خود به این طرف و آن طرف می برد.به آنجا که رسید خسته شد.دانه ها را همان جا رها کرد و رفت.

دانه ها در زیر خاک و برف ماندند.

 وقتی برف ها آب شدند،دانه ها پوسته ترکانیدند و به آرامی سر از خاک بیرون کشیدند.نسیم وزید،باران بارید،آفتاب تابید.نسیم و آفتاب و باران مهربان بودند.آنها به دو جوانه کوچک کمک کردند.جوانه ها بزرگ شدند.بزرگ و بزرگتر،نهال شدند،دو نهال کوچک.

 آنجا خانه نبود.آنجا از زمین های اطراف شهر بود.آن دو نهال کوچک اگر کمی بزرگتر میشدند،میتوانستند خانه های شهر را ببینند.

 بهار بود.نسیم میوزید.باران میبارید.آفتاب میتابید.نسیم و باران و آفتاب مهربان بودند.آن دو نهال با هم نسیم را به بازی می گرفتند.با هم آب باران را مینوشیدند.با هم نور آفتاب را جذب میکردند و باهم بزرگ میشدند.

روزگارشان خوش بود.روزها را با هم پشت سر میگذاشتند.تابستان شدو پاییز و زمستان،تا دوباره بهار آمد.

  روزگاری گذشت.آن دو نهال،دیگر نهال نودند.درخت بودند؛اما دو درخت کوچک.شاخه و برگ و سایه داشتند.فاصله شان زیاد نبود.باد که میوزید آن دو درخت کوچک را به یک طرف خم میکرد.درخت ها با هم شاخه و برگهایشان را به وزش باد میسپردند و بازی میکردند.روز به روز بزرگتر و شاداب تر میشدند.

اما این شادی و خوشی زود گذر بود...

یک روز صبح نسیم بهار،مثل هر روز،دارو درخت را از خواب بیدار کرد.آن دو درخت نیز بیدار شدند و لبخند گرم و طلایی آفتاب را با هم تماشا کردند،ناگاه صدای عجیبی در فضا پیچید.دود غلیظی در هوا پخش شد.درخت های کوچک در میان سیاهی دود غلیظ ،یکدیگر را ندیدند.در یک لحظه دنیا در چشم آن دو درخت تیره و تار شد.شادی گریخت.باد که از آنجا میگذشت همه چیز را دید.به کمک درخت ها آمد.وزید و وزید.دود ها را به دورترها برد.مدتی گذشت تا دوباره درختها به خود آمدند؛ماشین باری بزرگی در کنارشان ایستاده بود،کارگر ها داشتند از پشت ماشین وسایل خود را بیرون می آوردند چند تا بیل و کلنگ و یک سطل کنار درخت ها روی زمین افتاده بود. یک کیسه گچ هم کنار یکی از کارگر ها بود.یکی دیگر از کارگرها گلوله ی نخ بزرگی در دست داشت و مشغول باز کردن آن بود.چوب های بلند و کوتاهی هم در گوشه دیگر،روی هم انباشته شده بود.هنوز آن دو درخت نمی دانستند.که چه خبر شده است،که یکبار دیگر دود فضا را پر کرد.ماشینی که کارگر ها و وسایلشان را به کنار درخت ها آورده بود،حرکت کرد و رفت.

  دوباره باد وزید.دود خوابید.کارگرها لباسهایشان را در آوردند و مشغول به کار شدند.دوسه نفر زمین را متر کردند.یکی دو نفر چوب ها را روی زمین کوبیدند.یک نفر نخ ها را به چوبها بست دو نفر گچ روی نخ ها ریختند.

زمین بی نقش و نگار اطراف آن دو درخت،با خطهای سفید گچی،خطخطی شده بود

هنوز هم درخت ها نمیدانستند در اطرافشان چه میگذرد.غم دلشان را گرفته بود.

هنوز آفتاب غروب نکرده بود که خط سفید رنگ دیگری از وسط دو درخت میگذشت.درخت ها همه چیز را فهمیدند.قرار بود آن جا خانه ساخته شود.خط سفید وسط درختان نشان میداد که دیواری هم میان آن دو کشیده خواهد شد.

  چند روز گذشت.ماشین باری هر روز صبح می آمد و دود غلیضش را در هوا پخش میکرد.یک روز آجر می آورد.یک روز گچ یا سیمان.روز دیگر هم تیر آهن.

  کارگرها هر روز صبح می آمدند و تا غروب کار میکردند.ظهر که میشد خسته و بی رمق کنار آن دو درخت جمع میشدند.سفره ی کوچک نان و پنیر و انگورشان را پهن میکردند و میخوردند.

 روزگار درختها سخت شده بود اما هر چه بود باز هم سرپا و با هم بودند.با هم شاخه ها و برگهایشان را به نسیم میسپردند.با هم از گرمای آفتاب لذت میبردند.

 روزها شب شدند.شبها جای خود را به روشنایی دادند.جای خطهای سفید گچی جوی کندند.جای جوی ها دیوار ساخته شد.دیوارها از هرجای زمین سر در آوردند. سقف ها را زدند.خانه ها ساخته شد.گرد و خاک و دود چهره ی درختان را تیره کرده بود.دلشان به این خوش بود که باهم هستند.

خلاصه یک روز کارهای ساختمانی تمام شد،اما آن روز دیگر درختها با هم نبودند.آخرین دیواری که کشیده شد،همانی بود که از میان آن دو درخت میگذشت،این دیوار دو خانه را از هم جدا میکرد.

 دیوار سرد بود،محکم و سخت بود.دیوار،درختاه را از هم جدا کرد،درخت ها از هم جدا شدند.دیگر با هم نبودند.باد که میوزید،نمیتوانستند با هم شاخه ها و برگهایشان را به باد بسپارند.

 خورشید که در می آمد،به شاخه ها و برگهای دو درخت با هم نمیتابید.صبح ها روی یکی از آنها،و حوالی غروب روی یکی دیگر میتابید.

توی هر کدام از خانه ها،خانواده ای ساکن شده بود.هر کدام از خانواده ها به درخت خانه شان آب میدادند و رسیدگی میکردن؛اما درخت ها غمگین بودند.درخت ها بزرگ نمیشدند،زیرا با هم نبودند،روزگارشان با اندوه میگذشت.

شب که شد درختها نخوابیدند.پشت دیوار تا صبح حرف زدند و نقشه کشیدند.نقشه ای که یکبار دیگر بتوانند با هم باشند.

 از فردای آن روز دیگر درختها غمگین نبودند.با هم قرار گذاشتند آن قدر رشد کنند که دیوار را از میان بردارند.از فردای آن روز درختها ریشه هایشان را از زیر دیوار عبور دادند و به هم پیوند زدند.با هم از خاک تغذیه میکردند.پاییز و زمستان در پیش بود.

درختها به امید بهار خوابیدند،وقتی بهار آمد.آنقدر بلند شدند که شاخه و برگهایشان از

دیوار هم بلندتر شد.شاخه هایشان را نیز از بالای دیوار در هم پیچیدند.درختها ازدیوار بلندتر شده بودند،ریشه هایشان با هم بود.شاخه هایشان در هم پیچیده شده بود.باز مثل گذشته با هم بودند.دیواری که از میان آنها گذشته بود،نمیتوانست آنها را از هم جدا کند.

امروز،از آن ماجرا سالها میگذرد.هنوز آن دو درخت با هم هستند،باد که میوزد،با هم با باد بازی میکنند.آفتاب که میتابد،با هم نور خورشید را جذب میکنند.باران که میبارد،با هم شاخه وبرگهایشان را زیر قطرا های باران میشویند.با هم ریشه در خاک دارن،با هم شاخه به باد سپرده اند،با هم به سوی آفتاب قد میکشند.

نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت 13:0 توسط پگی| |

              دال مثل داستان                              دال مثل درخت

                                        دال مثل دوست

 

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

چقدر مثل بچگیهام لالایی هاتو دوست دارم

سادگیهاتو دوست دارم خستگیهاتو دوست دارم

چادر نماز و زیر لب خدا خداتو دوست دارم

کاشکی رو طاقچه دلت آینه و شمعدون میشدم

تو دشت ابری چشات ۱ قطره بارون میشدم

 کاشکی میشد ۱ دشت گل برات لالایی بخونم

۱ آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

لالایییییی لالایی لا  لالا

بخواب که میخوام تو چشات ستاره هارو بشمارم

لالایییییی لالا لالا لالا

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

دنبا اگه خوب اگه بد...

با تو برام دیدنیه...

داغ گلای اطلسی...

با تو برام چیدنیه...

دووووووووووووووووووووست

دوست

دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووست

لالایی

لالایی

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/19ساعت 16:37 توسط پگی| |

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود .... تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از او خواست تا جاي زخمهايش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت : اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ....

ارزنده ترین نشانه پرورگار است اگر او نبود تو هم نبودی منم نبودم

نوشته شده در جمعه 1387/06/15ساعت 21:23 توسط پگی| |

پدر كوهه! پدر مثل يه صخره سخته، سخته!
دلش اندازه‌ي درياس، شكوه يه درخته!
پدر سختي كشيده اما زانو خم نكرده!
لباش خندون اما تو دلش يه تيكه درده!
نوازش مي‌كنه ما رو با دست پينه بسته‌ش!
واسه هر آدمي جا داره تو قلب شكسته‌ش!

پدر! سايه‌ت برام دار و نداره!
پدر! دستاتُ مي‌بوسم دوباره!
پدر! قربون اون موهاي برفيت!
بدون تو سياه هر ستاره!

نتونستم عصاي دست لرزون تو باشم!
نتونستم اميد قلب وبرون تو باشم!
نتونستم كه بردارم غمي رُ از رو شونه‌ت!
ولي تا آخر دنيا كنار تو مي‌مونم،
هميشه از دو دست مهربون تو مي‌خونم!

نوشته شده در جمعه 1387/06/15ساعت 12:48 توسط پگی| |

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي.

به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي.

 به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت.

 به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر.

به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست

عشق چيست؟

نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/13ساعت 14:47 توسط پگی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ